تبليغاتX
نوشته ها
























نوشته ها

هر چند که این روزها به خاطر مشغله و کار زیاد نیستم اما به زودی  بر خواهم گشت جا دارد که از همین جا از همه دوستان خوب و مهربانم تشکر کنم کماکان نظرها تایید نخواهند شد شاید روزی علتش را گفتم اما هر  روز خدا نظرها و محبت هایتان را می بینم و می خوانم  هر چند که این عدم پاسخ گویی مرا شرمنده می کند  به هر حال به زودی بر می گردم 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:48 توسط فرزاد | |

هفته دفاع مقدس ما هم این روزها  به پایان خودش نزدیک می شود در حالی که در این زمینه هیچ  چیز تازه ای به اطلاعات ما اضافه نشد تنها چیزی که دیدیم و شنیدیم همان اطلاعات محدود بود همان تکرار مکرراتی که این روزها صدا و سیما  بد جور دچار آن شده است همان فیلمهای قدیمی و  بی کیفیت  و هزار بار پخش شده همان مصاحبه ها ی یکنواخت و خسته کننده ، فیلمهای سینمایی دفاع مقدس هم که دیگر جای خود دارد آخر یکی نیست که بگوید در این مملکت چه خبر است ؟ آخر چقدر آژانس شیشه ایی ببنیم ما بقی فیلمها هم که همینطور الی آخر به هر حال سالها از جنگ گذشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم از آنطرف آمریکا را می بینم  کشوری که سالها  قبل در جنگ جهانی دوم شرکت کرد و هنوز که هنوز است دارد با افتخار تمام از آن دوران یاد می کند بعد از سالها سریالی آنچنان زیبا با آخرین تکنولوژی روز در تقدیر از سربازان کشورش می سازد که بیا و ببین اصلا کاری ندارم  که حضورشان در جنگ برحق است یا ناحق  آنچه که مهم است ارج نهادن و زنده نگهداشتن یاد و خاطرات آن دوران و بها دادن به  کسانی است که در راه کشورشان یعنی آمریکا جان داده اند آن هم با آخرین امکانات و بهترین هنر پیشگان و به تصویر کشیدن بهترین تصویرهای حماسی حالا  می خواهد این صحنه ها واقعی باشد یا خیالی ، مهم این است که کارشان را انجام می دهند اما متاسفانه  در کشور ما به رغم  تمامی ایثارها رشادتها  و از جان گذشتنها ،تمامی اطلاعات ما از جنگ محدود شده است به چند فیلم  سینمایی قدیمی هزار بار تکرار شده ،روایت فتح شهید آوینی که خدا او را بیامرزد و مصاحبه های خشک و خالی همین و همین  البته در اینجا رسانه مورد نظر من فقط صدا و سیما است و گرنه درحوزه های دیگر مخصوصا در حوزه نشر و کتاب کارها بسیار رساتر و ارزشمندتر است تا صدا و سیما .

 

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 1:49 توسط فرزاد | |

کتاب سفرنامه و روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه  که به دست و قلم خود ناصرالدین شاه نوشته شده یکی از جالبترین کتابهایی بود که  در این اواخر خواندم  هر چند که این کتاب  در کتابخانه  ملی جزو کتابهای مرجع حساب می شد و خروجش از کتابخانه ممنوع بود ولی بر اثر  اشتباه کتابدار  و عدم اطلاع این جانب از  مرجع بودن این کتاب  باعث شد که در طی دو هفته این سفر نامه  را با دقت تمام بخوانم  وسواس و  دقت و اصرار ناصرالدین شاه در نوشتن خاطراتش مثال زدنی است در بیشتر یا بهتر بگویم تمام  خاطراتش بی برو و برگرد از عزیزالسطان یا همان ملیجک معروف نام می برد گویی که قلبش همزمان با قلب عزیزالسلطان می تپد دومین مبحثی که با علاقه از آن یاد می کند  بحث شکار و ماجراهای شکار تقریبا هر روزه اش است که با آب و تاب تمام توضیح می دهد بعد از آن تشریح آدمها و  ماجراها و اتفاقاتی است که گهگاه  باعث خشم یا شادیش می شود  به هر حال  در این کتاب از همه چیز نوشته است به جز کارهایی که باید برای این مملکت انجام می داده است و نداده است 

مهمترین کلمات و جملاتی که تقریبا در خاطرات هر روزه اش می توان دید عبارت است از  :

از خواب بیدار شدیم - عزیز السلطان - به حمام رفتیم - ریش تراشیدیم - به شکار رفتیم و تفنگ انداختیم - به نهار افتادیم- کاغذ ماغذها را خواندیم -  عصرانه هندوانه و خیار و ماست و دوغ  و میوه و چایی خوردیم  -  فحش دادیم - پیشکش گرفتیم -  به مبال رفتیم - دادیم رختخواب پهن کردند خوابیدیم و ....   ضمنا دست خط ناصرالدین شاه به زبان فارسی زیبا و دست خطش به  زبان لاتین فوق العاده زیباتر و تا یادم نرفته بگویم که  به زبان فرانسه هم مسلط بوده است .

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:13 توسط فرزاد | |

قبلا در مورد تلوزیونها و شبکه هایی که بر روی ست لایت به تبلیغ دین و مذهب می پردازند نوشته ام و از آنجایی که در گشت و گذار ماهواره ایی باز چشمم به این شبکه ها می خورد دوباره می خواهم در موردشان بنویسم . شاخصترین این شبکه ها که به تبلیغ مذهب شیعه می پردازد شبکه ای است به نام اهل بیت (ع) به مدیریت یک شیخ جوان و کمی مسلط به مکتب شیعه و در کل عصبی مزاج و مغرور به نام اقای اللهیاری که تنها هنرش این است که  ساعتها جلوی دوربین تلوزیونی بنشیند و با کلماتی سخیف شروع کند به فحاشی کردن به اهل سنت و خلفای راشدین و خلاصه پریدن و چنگ زدن به هر کسی که با عقاید او موافق نباشد . از اون طرف هم اهل سنت تلوزیونی دارند به نام الوصال به مدیریت شخصی بی منطق و کریه المنظر و بی شعوری به نام آقای ملازاده که تنها هنر او هم این است که مقابل دوربین بنشیند و ساعتها فحاشی کند به اهل بیت و ائمه اطهار (ع) و در کل تمام هم و غمش این است که مکتب شیعه را به بدترین وجه ممکن بکوبد خلاصه این شیخ وملا دست در دست هم  با تعصب کورشان برای یک شخص بی طرف که چیزی از اسلام نمی داند تنها چهره ای زشت و خشن و تنفر بر انگیر از اسلام نشان می دهند و با جنگ جدل هایشان عظمت و اساس اسلام واقعی، که مبتنی بر عشق و محبت است را به زیر سوال می برند.

حالا در این وسط شبکه هایی هم هستند که با ظاهری شیک و مرتب به تیلیغ مسیحیت مشغولند مجریان این شبکه ها با ظاهری آراسته و با لحنی زیبا و با برنامه هایی جذاب تنها و تنها از خدا حرف می زنند از عشق از محبت از ایثار از انسانیت از خوب بودن از ... آنها از هر چیزی که رنگ و عطر و بوی انسانیت و معرفت داشته باشند سخن می گویند و با لبخندی ملیح و زیبا دیگران را به سوی دین خودشان دعوت می کنند .

حالا سوال اینجاست که در این آشفته بازار و این بلبشو  تبلیغهای دینی کدام یک موفق ترند ؟ کشیش موفق تر است یا این شیخ و ملا ؟  راستی در این معرکه چقدر جای خاخامهای یهودی خالیست !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 2:9 توسط فرزاد | |

چقدر متنفرم از كساني كه با تمسخر ديگران به روح حقيرشان آرامش مي بخشند.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:25 توسط فرزاد | |

این روزها و در اوقات بیکاری و اواخر شب که فرصتی پیدا می شود کتابی می خوانم به نام مردی بالای صلیب اثر میکا والتاری، ترجمه  مرحوم ذبیح الله منصوری این روزها شاید صادق ترین و بی ریاترین یار و مونس آدمها همین کتابها باشند و بس البته به استثنای دوستان خوب دیگر که بودنشان نعمتی است بس عظیم و صد البته بگذریم از کسانی که خودشان را فراتر از دوست می بینند و بر اثر جهل و حس مالیخولیایی ...... ، بگذریم.

 و اما قسمت هایی از کتاب مردی بالای صلیب :

درست است که ماهمه چیز را با نیروی عقل استنباط می کنیم ولی نمی توان منکر واقعیت و محسوسات گردید چیزهایی هست که حواس ما می فهمد ولی عقل با تمام نیرویی که دارد قادر به درک آن نیست

افراد بشر هر قدر که ناتوان و کوچک باشند باز در زندگی خود چیزی پیدا می کنند که به آن افتخار کنند

در این جهان فقط دو قدرت وجود دارد و غیر از آن دیگر قدرتی موجود نیست اولی قدرت ثروت و دومی قدرت یک مشت قوی و مرد توانا آن است که یا پول داشته باشد یا مشت نیرومند و قدرت پول بیشتر از مشت نیرومند است

حقیقتی که امور دنیوی به من می آموزد این است که هیچ چیز حقیقت نیست.

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:43 توسط فرزاد | |

از داخل ماشین خیره خیره نگاهش می کردم پیرمردی بود هشتاد ، نود ساله با ته ریشی سفید و عینکی ذره بینی از همون عینکهای قدیمی، که با یک کش محکم دور سرش بسته بودش کلاهش به رنگ سبز سیدی بود و رنگ و رو رفته یک پیراهن خاکستری پوشیده بود با یک زیر شلواری سفید راه راه با یک دمپایی پلاستیکی، عصایش را محکم در دستانش گرفته بود و با یک حالت مغموم و افسرده و گرفته، تنها بر روی صندلیش به مردم نگاه می کرد. به چهر ه اش عمیق تر نگاه کردم  در چهره اش همه چیز بود به جز رنگ زندگی . همچنان محو این پیرمرد بودم که ابراهیم که بغل دستم نشسته بود گفت هان؟ چیه؟ به چی زل زدی همینطور داری نگاه می کنی گفتم به این پیرمرده، خندید و گفت آخه این کجاش نگاه کردن داره جوابش رو ندادم از ماشین آمدم پایین رفتم به طرف پیرمرده نمی دانم که کجاها سیر و سفر می کرد دو بار سلام کردم بار دوم جواب سلامم رو داد حالش رو پرسیدم در حالی که داشت مرا شناسایی می کرد با شک و تردید جوابم رو داد گفتم پدر جان چرا در این گرما در آفتاب نشسته ای دهانش را جمع جور کرد و سرش را برد بالا یعنی اشکالی نداره با خنده گفتم خوب حالا چرا اینقدر ناراحتی با چشمهایش زل زد بهم و گفت چه می فهمی تو ؟ گفتم چرا ؟ گفت وقتی به سن من برسی اونوقت می فهمی که  چرا ؟ گفتم خوب من الان می خواهم بفهمم که چرا اشکالی داره ؟ سرش رو تکان داد و دوباره گفت چه می فهمی تو ؟ بعد از چند لحظه  مکث گفت می دونی پیری چیه ؟ گفتم نه گفت خوب به من نگاه کن گفتم خوب که چی ؟ گفت یعنی همین دیگه پیری یعنی همین یعنی آخر خط یعنی نداشتن آرزو یعنی انتظار گفتم منظورت رو از انتظار نفهمیدم انتظار چه ربطی به پیری داره آخه ؟  گفت یعنی این که بنشینی روی یک صندلی و چشم به راه باشی  گفتم چشم به راه کی ؟  با حالت خاصی گفت عزراییل ، اینو که گفت سرش رو انداخت پایین ابراهیم رو دیدم که از توی ماشین هی اشاره می کرد که زود بیا مردم از گرما به پیرمرده گفتم پدر جان من دارم میرم کاری نداری چیزی لازم نداری دستش رو برد بالا یعنی نه، نمی دانستم اصلا به او چه بگویم که تسلای خاطرش باشد او در حقیقت داشت واقعیت را می گفت او به قول خودش به مرحله انتظار رسیده بود به مرحله مرگ بی هیچ امید و آرزویی وقتی که از او خداحافظی کردم و به طرف ماشین می رفتم برای آخرین بار نگاهش کردم و در دل از صمیم قلبم گفتم خدایا مرا پیر مگردان .

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:3 توسط فرزاد | |

این قاب یادگاریست از یک دوست خوب که در پارک آزادی شیراز برای اولین و آخرین بار به رسم یادبود برایم به عنوان هدیه خرید هر چند که بر اثر مرور زمان قسمتهایی از آن تکیده ولی هنوز زیبایی خودش را از دست نداده است امشب ناخودآگاه چشمم به این قاب که در مقابل چشمانم بر روی دیوار نصب شده است افتاد و شعر خطاطی شده بر روی آن را زمزمه می کردم که : ای جان جان جانم تو جان جان جانی ٫٫٫٫٫ بیرون زجان جان چیست آنی و بیش از آنی. هر چند که این آقای خطاط بر روی این قاب کلمه بیرون را اشتباها بهتر نوشته است اما من که وکیل و وصی عطار خدا بیامرز نیستم که بیام از جانب او یقه این بنده خدا رو بگیرم که چرا شعرش را تحریف کرده به هر حال این قاب برایم ارزشی بسیار دارد و یاد آور روزهای خوبی است که با سرعتی وحشتناک گذشتند مجددا از کسی که این قاب را به من هدیه داده است متشکرم اسمش را نمی آورم چون خودش خوب می داند که کیست و نیازی نیست که دیگران بدانند به هر حال ممنونم جناب آقای ...

                

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:24 توسط فرزاد | |

 هفته گذشته در یک اتفاق نادر و بسیار عجیب و غریب دو کتاب بسیار جالب از دو دوست بسیار جالبتر هدیه گرفتم حالا اون هفته آفتاب از کدام طرف آمده بیرون من خبر ندارم ولی به هر حال شرمنده کردند مرا  با این کتابهای اهداییشان ، یکی از کتابها، کتابی است به نام از دولت عشق اثر کاترین پاندر، با وجودی که حجم این کتاب کم بود ولی پر بود از انرژی مثبت لذت بردم از خواندنش و کتاب دوم هم کتابی است به نام استاد عشق اثر جناب آقای ایرج حسابی که در مورد پدرشان پروفسور حسابی نوشته اند فوق العاده زیبا بود این کتاب، به نظر من هر ایرانی باید این کتاب را بخواند چرا که تمام زندگی این مرد بزرگ می تواند الگوی هر کدام از ما باشد آن هم چه الگوی زیبایی ، یکی از قسمتهای زیبای این کتاب صحنه ملاقات دکتر حسابی با اینشتین است که خود دکتر از آن به عنوان بهترین خاطره زندگیش یاد می کند و جالبتر از آن طرز رفتار بزرگمنشانه اینشتین با دکتر حسابی است که می تواند الگویی باشد برای همه انسانها و در اینجاست که می فهمیم که انسانهای بزرگ در همه مراحل زندگی بزرگند.

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:9 توسط فرزاد | |

 عید نوروز و ایام عید هم با سرعت تمام مثل همیشه گذشت و محکم و استوار پا به عرصه سال نود گذاشتیم سالی که هر روزش می تواند روند زندگیهایمان را زیر و رو کند . بعداز مدتی تقریبا طولانی این اولین مطلبی است که در سال جدید می نویسم و جا دارد که در همین جا از همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی که برایم چه به طور خصوصی و چه غیر خصوصی پیام تبریک فرستادند صمیمانه تشکر کنم شاید یکی از بزرگترین شانسهای خوب من در این دنیا داشتن همین دوستان خوب است مخصوصا چند نفر انگشت شمارشان که نبودنشان برایم قابل تصور نیست . هر چند که بعضی ها هم فقط اسم دوست را یدک می کشند ولی در حقیقت سوهان روحند و در شرایط خاص چهره واقعی و کودکانه و ابلهانه خودشان را نشان می دهند ولی چه می شود کرد که تا بوده همین بوده .

پنجره اطاقم را باز گذاشته ام صدای نم نم باران و عطر بهار نارنج و بوی خاک باران خورده همراه با عطر گل شب بوی درون باغچه عجب معجون مست کننده عجیبی است حیف که شاعر نیستم خوشا به حال بعضیا  [چشمک] .

دوستی برایم مسیج فرستاد که : عمق نگرانی ها فاصله ما از خدا را نشان می دهد. و به راستی که این روزها چقدر از خدا و پروردگارمان به دوریم

             «يا اَللَّهُ يا رَحْمنُ يا رَحِيمُ يا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِيِ عَلي دِينِکَ»؛
اي خداي بخشنده! اي مهربان! اي دگرگون کننده دل ها! دلِ مرا بر دينت پايدار ساز.

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 1:8 توسط فرزاد | |

 سال نود با تمام هیمنه اش فرا می رسد سالی که ما آن را نود نام گذاشته ایم و با عشق و امید چشم به راهش نشسته ایم. سال هشتاد ونه هم گذشت سالی که ما آدمها آن را هشتاد و نه نامیده بودیم گویی که همین دیروز بود که با عشق و امید و خنده و شادی انتظارش را می کشیدیم ولی بالاخره این سال هم به مانند سالهای قبل تر از خودش به تاریخ پیوست همراه با تمامی خاطرات تلخ و شیرینش .  

پیشاپیش سال جدید را به همه دوستان خوبم تبریک می گویم دوستانی که در همه حال مرا شرمنده خوبیهایشان می کنند حتی دوستانی که زمانی سوار بر اسب خیال و احساس و رویا از من بت می ساختند و زمانی که می دیدند که این بت دست ساز ذهنشان البته با عرض معذرت  هم نوا و هم ساز و همراه رویاهای کودکانه اشان نیست تبدیلش می کردند به کوه برفی و ربطش می دادند به شعر حافظ و ثابت می کردند که فاصله بین مجاز و واقعیت فاصله ای است به اندازه فرسنگها تاریکی. حتی این سال جدید هم بر آنها مبارک باد.

درود می فرستم بر روح تمامی عزیزانی که در این سال ناباورانه ترکمان کردند و به دیدار حق شتافتند جایشان تا همیشه سبز.

                      پیشاپیش سال نو مبارک باد

               

                  

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 2:21 توسط فرزاد | |

باز شب و سکوت و هزار حرف ناگفته، داشتم کتاب تفکرات تنهایی ژان ژاک روسو را می خواندم در قسمتی از  آن روسو نوشته است که : بقدری برای ایجاد بدبختی و نکبت جهت من تلاش کرده اند که اگر تمام قوای بشری همراه با پلیدی و حیله های دوزخ جمع شوند دیگر ذره ای بر آن نمی توانند بیفزایند پس حال که همه چیز انجام یافته و دیگر نمی توانند وضع مرا از این بدتر کنند چرا دیگر از آنها ترس و هراس داشته باشم ؟؟؟ یا در جایی دیگر نوشته است که من مردم شناسی را نیک نیاموخته ام مگر برای اینکه فلاکتی را که در آن غوطه ورم ساخته اند را نیک احساس کنم . به هر حال کتاب جالبی است این کتاب.

در رابطه با پست قبلی کامنتهای زیادی دوستان لطف کرده و برایم نوشته بودند که از همه آنها ممنونم . امروز در خبرها خواندم که خود شخص رییس قوه قضاییه شخصا پرونده را بررسی خواهد کرد و امیدوارم که این بار این پرونده به فرجامی برسد هر چند که باز شخصی را دستگیر کرده اند به نام سایه شیطان که دست این آقای عقرب سیاه رو از پشت سر بسته .

و این هم کامنتی زیبا از یک دوست عزیز که در پست قبلی برایم نوشته و به خاطر قشنگ بودنش این قسمت را اختصاص می دهم به آن :

چه سرهایی که در این جهان بدون محاکمه بر دار آویخته می شوند و چه محکمه هایی که بدون شاهد اجرا می شوند و چه شاهدانی که بدون گفتن حق خاموش می شوند و اما ما شاهدانی هستیم که خاموش مانده ایم از ترس اینکه مبادا یک روز کمتر عمر کنیم و باز فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.
یاد فیلم قیصر بخیر که میگفت: فردا که آفتاب بزنه لب بوم و اذون شو سر گلدسته مسجد بگن همه یادشون میره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 2:7 توسط فرزاد | |

در خبرها خواندم که عقرب سیاه کسی که به جرم ربودن و تجاوز به سی زن در بازداشت به سر می برد با تهدید و ارعاب شاکیانش توانست آنها را از شکایت منصرف کند و بالطبع قوه قضاییه هم به خاطر نبودن شاکی این جانور را تبرئه کرد ولی حالا سوال اینجاست که در این طور مواقع وقتی که شاکی جرات شکایت کردن ندارد ولی جرم مسلم است و ابعاد قضیه آنقدر گسترده است که افکار عمومی را به شدت جریحه دار کرده است چرا مسولین و آقایانی که دلشان برای نظام و اسلام می تپد در این قضیه سکوت کرده اند من نمی دانم که چرا نمایندگان عزیز کشورمان که آنطور با صلابت و با قدرت بر علیه سران فتنه شعار دادند و از حیثیت نظام و اسلام جانانه دفاع، و حکم اعدام انها را صادر کردند در این قضیه سکوت کرده اند چرا کسی بیانیه نداد و کسی نگفت که این حیوان مفسد فی الارض است و به جرم هتک حرمت به نوامیس این مملکت باید اعدام گردد چرا کسی  ...

 و من همچنان در میان این تضادها و پارودکس ها دست و پا می زنم بی هیچ جوابی.

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 23:45 توسط فرزاد | |

خیلی وقتها میشه به آدمها نگاه کرد و از مقابلشان گذشت و خیلی وقتها هم میشه ایستاد و به آنها خیره خیره نگاه کرد باور کنیم که انسانها همیشه حرفی برای گفتن دارند. حتی آن انسان طرد شده از جامعه ایی که در گوشه ای از خیابان غرق در اعتیاد و کثافت لحظه های پایانی عمر خودش را می گذراند، با زبان بی زبانی برای تو حرفها دارد بیایید خیره خیره نگاهشان کنیم و بی تفاوت از کنارشان نگذریم و باور کنیم که حتی آنها هم برای نزدیک شدن ما به خدا حرفهایی دارند حرفهایی از جنس ...؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 1:19 توسط فرزاد | |

وقتی که در کافی شاپ هتل پارس  امیر داشت با اون لحن شیرین و با اون قیافه حق به جانبش می گفت که بهترین دلیل بر امکان چیزی واقع شدن آن است و شروع کرده بود به توضیح و تفسیر کردن آن جمله من نا خودآگاه به یاد  هفت، هشت سال پیش افتادم که با عزیز برای اولین بار به عنوان دو نفر آس و پاس به تمام معنا، طعم واقعی کاپوچینو را در این هتل پنج ستاره چشیدیم هر چند که باز من گذرم به این هتل چند بار دیگر افتاده است ولی آن عزیز و آن کاپوچینو کجا و این کیک و چایی الان کجا .

امروز بنده خدایی در خیابان داشت برایم تعریف می کرد که: چند روز پیش دزد خونمون را با هزار بدبختی و مکافات خودمون دستگیر کردیم بردیم کلانتری به جای اینکه بیان بگیرن پدرش رو در بیارن خود رییس کلانتری اومده بهمون میگه حالا ببخشیدش رضایت بدید تا این دزد بدبخت بره دنبال کار و زندگیش گناه داره بخدا ................. (ما بقی بدون شرح)

چند روز پیش سر چهار راه سرداران پشت چراغ قرمز پسر لاغر گل فروشی را دیدم که بین این همه ماشین با سرعت آمد به طرف من وقتی که با دست اشاره کردم که بابا من گل نمی خوام یک دسته گل نرگس داد به من و خیلی سریع بدون این که پولی بگیره رفت هر چی بوق زدم که بیا لااقل پولت را بگیر فقط با خنده دستهاشو تکون داد و گفت نه این یک هدیه است وقتی گفتم خوب این هدیه از طرف کیه سرش رو تکون داد و گفت بخدا خودم هم نمی دونم ..............

این روزها خاطرات عزت شاهی رو می خوانم حیف که نمیشه این مرد را در چند کلمه توصیف کرد ولی به نظر من همین کلمه مرد خود بزرگترین توصیفی است که می توان در مورد این مرد به کار برد.

تا بعد .............................................................

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 3:10 توسط فرزاد | |

Design By : Night Melody