تبليغاتX
نوشته ها
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کجا ؟
درجهانی که همه چیز آن بر اساس معیارهای دنیوی سنجیده می شود در زمانه ایی که تنها موهومات پوچ و تعصبات کور افکار بسیاری از انسانها را رقم می زند در دورانی که خون دل مردمان را بر سر سفره ها به اسم نان میخورند و برای جانشان ارزشی قائل نیستند در دنیایی که اشک رنج انسانها را به وضوح می توان در چشمان لرزانشان دید در عصری که بیشتر می توان آن را عصر سکوت و جدان ها و ارزشها نامید تا تبلور همیت و غیرت ها ، در این جهان و در این دنیای پوچ پروردگارا جایگاه من کجاست ؟

                                  

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 17:11 | 
عارفان
زندگی عارفان و سالکان راه حق پر است از نکته ها و نشانه ها ،کم نیستند از این قبیل افراد که بی هیچ ادعا و تظاهری در این راه سخت و طاقت فرسا گام برداشته اند و در این مسیر به حقایقی از این جهان خلقت رسیده اند که دیگران از درک آن عاجزند و آنچنان در یاد و ذکر خدا غرق گشته اند که این دنیا را با همه عظمتش نمی بینند و به هیچ می انگارند شاید یکی از نمونه های معروف و بارز این افراد بایزید بسطامی باشد که خانم شکوفه در وبلاگ خوبش به آن اشاره کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست

                               

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 5:56 | 
رویا فروشان
 در این زمانه چقدر رویا فروشان زیاد شده اند کسانی که با وعده و وعید های تو خالی مردم عوام و فقیر جامعه را به امید روزهای بهتر و زندگی درخشان تر فریفته و آنها را به سمت و سویی می کشند که منافعشان ایجاب می کند شاید هم حق با آنها باشد چون فقرا و قشر ضعیف جامعه این روزها بیش از دیگران به رویا نیاز دارند

                                 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 7:26 | 
حسد
حسد یکی از نفرت انگیز ترین خصوصیت انسان های حقیری است که در این دنیا دست و پا می زنند و تنها گناهی است که هیچ لذتی ندارد و آتشی است که فتنه ها بر می انگیزد و آبروها و جانها را بی هیچ ترحمی  بر باد می دهد.

                               

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 17:40 | 
روح پاک
باید بپذیریم که عشق و علاقه و حب و مودت واقعی در میان انسانها هیچگاه ظاهر و زیبایی جسمانی یک شخص نبوده بلکه این روح و ذات پاک انسانها است که یکدیگر را به سوی هم جذب میکند نه این کالبد جسمانی

                             

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 3:57 | 
پروردگارا
چقدر لذت بخش است در این دنیای سرد و بی روح دیدن لبخند زیبای پیرمردی عصا به دست که با چشمانی پر از مهر و عشق کمک نا چیزت را سپاس می گوید و با لحن شیرینش تو را به خدای احد و واحد می سپارد پروردگارا من لایق این همه عشق و محبت نبودم که تو امروز به من ارزانی داشتی تو را شکر می گویم به خاطر همه مهربانی هایت ای مهربان ترین مهربانان

                                   

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 2:49 | 
واقعیت
وقتی عقل و شعور بعضی از انسانها آنچنان مسخ شود که واقعیت ها را به هیچ انگارند و احساسات زود گذر واهی آنچنان بر زندگی اشان سایه افکند که نور واقعیت را نبینند در آن زمان است که باید به حال زارشان گریست که در چنبره نابودی اسیرند و خود نمی دانند

                                  

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 5:46 | 
ماجده
او زیبا و کوتاه می سراید اما عمیق و با معنا او را فقط از طریق اشعارش شناخته ام ولی گویی که سالهاست می شناسمش پاکی و صداقت درونیش را می شود به وضوح در میان کلمه کلمه اشعارش به خوبی دید سروده هایش حسی عجیب و گیرایی خاصی دارد برای تایید گفته هایم می توانید وبلاگ خانم ماجده پاک سرشت را اینجا ببینید

                                    

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:53 | 
خاطرات
در کنار جاده ایستاده ام و چشم به دور دست ها سپرده ام به انتهای زمان. نمی دانم که آیا دیدگانم به بی نهایت دوخته شده است یا به نهایت . پیرامونم را سکوتی دلپذیر فرا گرفته است که تنها با صدای آواز پرندگانی در دور دستها شکسته می شود . نسیمی آرام ، روحم را ، بلکه جانم را نوازش می دهد . پرواز بی صدای پروانگان . عبور آرام ابرهای آسمان و رقص قاصدک های رها شده در این بیکران خاطرات  گذشته ام را آنچنان زنده می کند که گویی گذر زمان مرده است با تمام ابهت و قدرتش . چشمانم را برای لحظاتی هر چند اندک می بندم وجودم در گذشته ها غوطه ور است . حال را نمی فهمم . صدای خنده های پاک همبازیهای زمان کودکیم ، بوی کاهگل ها ، منظره گلهای ساعتی روییده بر پشت بامها ،  گلهای شقایق بر آمده در دل صحرا ها یک به یک تداعی می شوند اینک عزیزان از دست رفته ام همه زنده اند با همان چهره های مهربانشان اینک من همان کودکم با همان معصومیت از دست رفته ام با همان آرامش به تاراج رفته اینک من همان کودکم با ........................

در کنار جاده ایستاده ام و چشم به دور دست ها سپرده ام  به انتهای زمان .نمی دانم که آیا دیدگانم به بی نهایت دوخته شده است یا به نهایت .

                                      

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:2 | 
یار و مار
چه چیزی می توانم  بگویم با کدامین زبان و با کدامین منطقم اثبات کنم پاکیش را گردش ایام به روزگارش نیست  او در کدامین سراشیبی قرار گرفته است به کدامین گناه محاکمه می شود و به کدامین قانون به مجازات می رسد او تاوان چه چیزی را پس میدهد ، آیا تاوان ندانم کاری هایش را ، تاوان دوست داشتن هایش را یا تاوان سادگی هایش را ، تاوان هر چیز که باشد آیا اینچنین عادلانه است ؟

نقاب از صورت دوست دیرینش زمانی به کنار رفت که دیگر دیر شده بود  او نقاب لبخند و مهربانی را دیگر بر روی او نمی دبد او دیگر انسانیت را در وجود او معنا نمی کرد او مار را در قالب یار دیده بود ولی افسوس که زمان درک کم بود و گذر زمان سریع و نیش یار  هم زهر آگین بود و هم آتشین ........

سالهایی گذشت با مشقت و درد سالهای کوچ و هجران سال های فراق از دیار و خویشتن .....

دیگر زمانه یه کم مهربان شده بود دیگر هنگامه فراموش کردن درد ها بود زمان پیشرفت و تعالی....

دریغا  که مار هنوز زنده بود و طعمه همچنان طناز و فریبنده باز نقاب ها به صورت کشیده شد باز نیش ها در پس نوش ها نهان شدند باز یار آمده است  ....................................

                                         

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 6:22 | 
گمراهان
بین اگرها و شایدها مانده اند بی هیچ پشتوانه ایی گذشته اشان آینده اشان را در تاریکی محض فرو برده است دست انتقام طبیعت فعال شده است دعاها و لابه های نیمه شب دلسوختگان به بار نشسته است دیگر راه فراری نیست پل ها خراب شده اند و زمان و مکان لحظه به لحظه آنان را به سوی مجازات اعمال و کردارشان سوق می دهد ولی افسوس که خود غافلند از این نکته و به راه پیشین همچنان قدم بر می دارند تا وعده الهی به حقیقت بپیوندد

                    

                                           

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 4:12 | 
خون دل
در دنیای تنهایی هایم زندگی روزمره انسانها را به تصویر میکشم همان زندگی روزمره و همیشگی اشان را می گویم همان زندگی نکبت باری که تنها شب را برای صبحی سپری می کنند که بتوانند بر اساس غریزه حیوانی به دنبال تکه نانی بدوند و با حیله و مکر و دورویی ها سر همدیگر را شیره بمالند و با ذکر اسامی انبیا و اولیای خدا سکه ایی چند به این زندگی اشان بیافزایند در معامله هایشان شرف و وجدان و غیرت و همیت خود را در طبق اخلاص قرار داده و به بهایی اندک با بی شرفی و بی وجدانی و دریوزگی مبادله می کنند و از این معامله فخر ها به زمان و زمین می فروشند و شب با دستی پر از نفرین و آه و خون دل دیگران سفره های مرگ بار و تهوع آورشان را در مقابل خانواده می گشایند و با کمال افتخار و سینه سپر کردن نان دل مردمان را به خورد فرزندانشان می دهند به امید آنکه فرزندانشان راه سعادت را طی کنند زهی خیال باطل بر این آرزوهای خام و چه کمیاب و نایاب شده اند کسانی که با خون دل خویش و زیر پا له کردن غرور و با عرق جبین سفره های خود را با تکه ایی نان و خورشتی ساده مزین می کنند چه کمیابند این روز ها

                                      

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:15 | 
روزها
در این روز ها کار من شده است فکر کردن و قدم زدن در میان دنیای اموات و سنگ ها و نشانی های زندگی اشان یعنی نشانی از این که زمانی بوده اند در این دنیا ، قبرستان جای پر رمز و رازی است گاهی سکوتش آنچنان دلهره آور است که در جای میخکوبم می کند و گاهی ضجه های زنان و دختران و مردان عزیز از دست داده آنچنان وحشتناک که وجودم را در می نوردد و گاهی هم خند ه های شیرین کودکان خرد سال تازه پا به دنیا گذاشته که در میان قبور فارغ از هر فکر و خیالی بازی می کنند روحم را نوازش می دهد دیگر در این روزها تنهایی را بیشتر دوست می دارم تنهایی همان کیمیایی است که اگر دیگران بتوانند به عظمتش پی ببرند دنیایی را تکان خواهند داد و چه دنیایی بزرگتر و والاتر از دنیای درون خود انسان . در این روزها ، روزها چه با معنا می گذرند ، هر روز با یک لبخندی جدیدتر و صورتکی بزک کرده تر آرام و بی صدا نگاه هایشان را بر من می دوزند و سر هایشان را از روی ترحم و تاسف تکان می دهند و مانند سایه با همان متانت همیشگی از کنارم می گذرند ساکت و آرام . در این روزها چه زیبا و صادقانه به دنیای  سکوت این اموات نزدیک تر می شوم و آنها چه مهربانانه و صادقانه مرا به آرامگاه ابدی خویش دعوت می کنند بی ریا و بی تکبر . در این روزها ..........

                            

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 2:25 | 
چای و کیک و گر یه
بعد از مدتها باز صدایش را در تاریکی شب شنیدم همان صدای همیشگی مغموم و ناراحت شاکی از زندگی و عاصی از آدمهای پیرامونش در صحبت ها و محتوای کلامش تنها می شد صداقت همان کیمیای معروف و نایاب این روزگاران را پیدا کرد . همزمان با آهنگ صدایش در گوش هایم نا خود آگاه چشمانم را بستم با کلمه کلمه از گفته هایش ورقه ورقه از پرونده زندگی گذشته اش در مقابل چشمانم ورق می خورد پرونده ایی مملو از سختی ها و مرارت ها نامردمی ها و بیم ها و امیدهای نا امید شده او در این برهه از این زمان داشت زندگی حقیقی را با تمام وجود لمس و با تمام احساسش بیان می کرد او در حقیقت داشت همان زندگی کذایی دیگر مردمان را تجربه می کرد ولی یک زندگی بی نقاب . در آخر وقتی که از او پرسیدم خوب فلانی الان روزگارت به چه ترتیب می گذرد جوابش فقط سه کلمه بود و یک دنیا معنا چای و کیک و گر یه

                  

                                 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 21:58 | 
جبران
جبران کلمه ایی مضحک و مسخره که تنها در انتقام جویی ها و خالی کردن عقده و حقارت های افراد کوته فکر معنا پیدا می کند و در قبال نیکی ها و خوبی ها معنایی جز تعارفی کلیشه ایی ندارد و من بارها و بارها با تمام وجودم طعم جبران کردن این آدمک ها را حس کرده ام و می دانم که تا زمانی که زنده هستم باز طعمش را به خوبی خواهم چشید چرا که حقیقت زندگی انسان ها چیزی غیر از این نبوده و نخواهد بود تاریخ خود گواه این حرف من است (البته به جز بعضی از استثناهای اندک)                         

                                           

 

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 5:19 | 
معصوم
دیشب باز دیدمش با همان چادر سیاه و رنگ و رو رفته با همان چهره مغموم و رنج دیده ایی که زمانه بر روی رخساره اش به یادگار گذاشته بود کلافه بود و سر در گم ترس از آبرو در چشمانش موج می زد  اطرافش را خوب نگاه کرد و بعد با کمال احتیاط به سویی که تنها امیدش بود قدم بر داشت به سویی که او را از منت کشیدن ها و التماس کردن ها و ضجه زدن های بی حاصل در مقابل نامردمان نجات می داد به سویی که می توانست با کمک آن زندگی را برای خود و کودکان گرسنه اش یک روز دیگر تمدید کند . در آن لحظه او آهسته آهسته و با گام های لرزانش به سوی سطل آشغال یک ساندویچ فروشی چه معصومانه و بیگناه قدم بر می داشت و من در آن زمان از شرم انسان بودن خود چه بی صدا خاموش  می شدم

                 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 3:39 | 
حقیقت
باز مثل هر روز صبح دیدمش با حالتی وهم انگیز و حاکی از ترس به چشمانم نگاه می کرد خسته بود و بی رمق با حالتی پریشان و موهایی ژولیده و در هم بر هم ، در چشمانش خستگی و بیهودگی و در صورتش گذر زمان و رنج زمانه به خوبی دیده می شد هر روز با نگاههای تمسخر آمیزش و با زبان بی زبانی مرا به روزهای سخت تر و چهره ایی وحشتناک تر نوید می داد دیگر تحمل دیدنش را نداشتم نا خودآگاه دستهایم را مشت کرده و با تمام نیرویی که در درونم سراغ داشتم به صورتش کوفتم شیشه ها و ذرات خرد شده آیینه دستم را زخم کرد ولی من دیگر از او و بازتاب حقیقت نمایش راحت شدم

                              

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 0:9 | 
تاریخ
تاریخ پر است از انسان هایی که برای بدست آوردن و ارضا کردن مطامع دنیوی خود به دوستان و ولی نعمتان خود پشت کرده و با نامردی و ناجوانمردی تمام شرف و آبرو و حیثیت و جان آنان را به متاعی ناچیز فروخته تا از این رهگذر بتوانند غرایز حیوانی و دون صفتی و ذات پلید خود را اغنا و خوشبختی آینده موهوم خود را تضمین نمایند ولی غافل از این نکته اند که تاریخ بارها ثابت کرده است که روسیاهان و دلالان خیانت و خباثت هیچ کدام به عاقبت و فرجام نیکویی نرسیده اند و همگی آنان به سختی تمام به مجازات ها و کیفرهای وحشتناک اعمال خویش دچار گشته اند تاریخ در هر ثانیه در حال تکرار است ولی افسوس که چشمها و دلهای اکثر مردمان بر روی حقایق تکرار شدنی آن بسته است

                           

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 3:44 | 
احساس
چه بسا افرادی که برای رسیدن به مقصود پاک یا پلید خویش عقل و منطق و گفتار خود را به ورطه فراموشی سپرده و تنها و تنها بر اساس احساساتی تصمیم می گیرند که پایان و فرجام آن چیزی نیست جز افسوس و آه و تباهی

                                             

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 6:48 | 
مقصود
در راه رسیدن به مقصود حجابها را پاره خواهم کرد خاطرات دیروز را در تند باد حوادث به باد خواهم

سپرد  و چشمانم را در سراشیبی زمان به حراج خواهم گذاشت در راه رسیدن به مقصود کوهها را

خواهم شکافت دریاها را در خواهم نوردید و ستارگان آسمان را در چهار چوب اندیشه ها یم  به بند

خواهم کشاند در راه رسیدن به مقصود جسمم را فدا و روحم را در بیکران مهربانی ها رها خواهم

ساخت . در راه رسیدن به مقصود ........

                       

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 23:4 | 
نمی دانم
نمیدانم که امروز از چی و برای کی بنویسم ؟ ذهنم در تکاپوی یافتن جوابی است به سوالات بی پایان.

 افکارم همچنان آشفته است از روند روزگار گوشهایم پر است از حرف های تکراری زمان چشمانم عادت

کرده است به دیدن تصاویر افرادی که نسبت به دیروز کهنه تر شده اند زبانم دیگر در دهان به آسانی

نمی چرخد حتی دیگر احساس هم به من دروغ نمی گوید همه چیز دست در دست یکدیگر داده اند

تا یک چیز را به من ثابت کنند که حقیقت مردمان و دلبستگان مادی این دنیا تنها رنج است و سختی.

                                     

                            

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 18:40 | 
کودکی
منظره چکیدن قطرات باران از روی گلبرگهای گل سرخ درون باغچه و ترنم صدای نم نم باران آمیخته شده

با اذان موذن زاده و بوی عطر خاک باران خورده چه بی اختیار مرا به دنیای کودکیم باز می گرداند ...........

یادش بخیر

                                 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 0:47 | 
ظلم
قدم زنان از محلی آهسته گذشتم که در آن تنها لحظات بودند که سلاخی می شدند در آنجا تنها زور و ظلم بود که سخن میگفت در آنجا تنها قدرت بازو بود که عرض اندام میکرد در آنجا تنها غرور بود که با تکبرش فریاد می زد در آنجا تنها پول و تجمل بود که هیبتش را به رخ دیگران می کشاند در آنجا همه چیز برایم غریبه  و نا آشنا بودند به جز اشکهای انسانی که صورتش در مقابل سیلی زمانه و زور و ظلم درشت هیکلان بی قواره سرخ شده بود او در اوج تنهایی هایش چه بی رحمانه  می شکست نگاهایش چه آهسته بی فروغ می شد و زبانش چه دردمندانه به خدا از  این ظلم  شکایت می کرد 

                                             و من از آن محل چه آهسته گذشتم

                                 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 18:33 | 
لعنتی
صدای نم نم باران او را به گذشته ها می برد به نخستین روزهای آشنایی به لحظات رویایی آرزوهای

شکست خورده اش بغض گلویش را می فشرد ثانیه ها به کندی می گذشتند عزمش را جزم کرد

و با چشمانی اشک آلود به چشمان سردش نگاه کرد  دیگر تصمیمش را گرفته بود بغضش را به سختی

فرو برد و با صدایی بلند فریاد زد که آخه من دوستت دارم لعنتی دیگر اشک امانش نداد صدای نم نم باران

و خرد شدن برگهای پاییزی در زیر پاهای رهگذران توجه ام را به سویی دیگر جلب کرد آدمک ها هر

کدام سر درگم و حیران با سرهایی خمیده برای در امان ماندن از باران به سویی می خزیدند و من

همچنان مات و مبهوت مانده ام از چگونه خرد شدن غرور یک انسان

                         

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 5:33 | 
فرشتگان
خدایا زمانی که به معلولان و بندگان ناقص الخلقه این جهان می نگرم آنان را بسان فرشتگانی پاک

و مطهر می بینم که با زبان بی زبانی و با اندام علیل خویش فریاد می زنند که ای انسانها به ما نظر

کنید و خدای را بابت سلامتی خویش سپاسگزار باشید .خدایا عظمت تو بر هیچکس پوشیده نیست

و آفریدگان تو عبث و بیهوده آفریده نشده اند و تو خود می دانی که نقش دنیوی این فرشتگان زمینی

چیزی نیست جز معطوف کردن و نزدیک شدن روح ما به سوی تو

                                   

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 2:18 | 
لحظات
 چه تلخ است مرور خاطره ها  وتکرار اندیشه ها  در سکوتی از پایان شب . شبی آمیخته شده با

 صدای نم نم باران  و غرش تندر های آسمان. زمان چه وحشتناک می گذرد و رویدادها چه مظلومانه به

خاطرات گمشده در اذهان تبدیل می گردند. لحظه به لحظه به جدایها نزدیکتر می شویم و گوشهایمان روز

به روز آماده تر است در این دنیای فانی برای شنیدن ناقوس مرگ . و چه شیرین و دلنشین است تکرار و

یاد خدا در  این سکوت دلهره آور نیمه شب که  آکنده  است از بوی باران  و غرش رعد ها . خدایا

لحظه به لحظه به وصال تو نزدیکتر می شویم و عبور زمان نشانی است از نزدیکی دیدار ولی  افسوس

که چه کند می گذرند این تکرار ثانیه ها      

پروردگارا مرا در این آزمایشگاه و محک خانه دنیوی به سویی رهنمون باش که تنها تو مانی و من

                

        

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 17:49 | 
تخت جمشید
در میان سنگ پاره های تخت جمشید نشسته ام و به ستونهای ویران شده از تقدیر و زمان می نگرم

به ابهت و اقتدار پادشاهان پیشین به قدرت و شوکت دفن شده در وادی تاریخ به آمالها و آرزوهای سوخته

شده در کینه و نفرت بیگانگان  به عصر سیاه اضمحلال هخامنشیان .

خدایا کشور مرا  از دروغ و دشمن  و خشکسالی  دور نگه دار دست نوشته و دعایی در بیستون

 از کورش کبیر که هیچگاه از جانب اهورا مزدا به استجابت نرسید

                                

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 3:47 | 
چرا؟
در کنار خیابان دیدمشان ژولیده بودند و پریشان با سر و رویی حمام ندیده زانو زده بودند در مقابل یکدیگر

یکی از یکی زارتر و بی رمق تر به هم می نگریستند چشم در چشم و رو در رو سایه شوم اعتیاد بر

سرشان سایه افکنده بود مردمان هم از کنارشان می گذشتند کودکان تحقیرشان می کردند مردان با

عبوری اکراه آميز از كنارشان .  گاه و بیگاه متلکی هم بر زبانشان جاری می شد زنان با حالتی چندش

آور به آن دو می نگریستند و زیر لب دشنامی می دادند و می رفتند. مردمان همگی در آن دو فقر و نکبت

و فلاکت انسانی را می دیدند و تکفیر می کردند ولی هیچ کس از آنان عشق و محبتی را که در چشمان

دوخته شده اشان به یکدیگر موج می زد را ندیدند و باز رفتند و رفتند و رفتند.

 آخر چرا ؟

               

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 19:24 | 
سگان گله
پیرامونم را آدم نمایان گرفته اند اندیشه هایم را به تاراج می برند و ایده هایم را می کشند

کمرم در زیر بار زخم زبانهایشان شکسته است چشمانم دیگر سفیدی ها را نمی شناسد

زبانم دیگر تکلم گویایی ندارد . از صدای خرد شدن استخوانهایم به رقص در می آیند و

از پاره پاره کردن احساساتم  می خندند وسمفونی مرگ بر پیکرم می نوازند.

خداوندا چه نیکو آفریدی این دژخیمان رو سیاه را که بسان سگان گله،  نا خواسته 

من گم کرده راه را به سوی تو سوق می دهند

زهی سعادت......

              

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 2:5 | 
ابلهان
ابلهان پنهان شده در لباس عاقلان. آنچنان مسیر زندگی یک انسان را عوض می کنند که شیطان با

تمام خباثت و رذالتش قدرت این کار را ندارد و در مقابل این افراد خوار و ذلیلی بیش نیست

                   

    

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 5:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar