تبليغاتX
نوشته ها


نوشته ها

چرا بعضی ها در این مملکت به این حقیقت رسیده اند که راستی و حقیقت پروری به جز فقر و مسکنت ثمر نداده و اسباب ذلت و خواری صاحبان آنها می شود و چرا می گویند که در این مملکت منافع خصوصی بر مصالح عمومی ارجحیت دارد و تعقیب راه راست وبال دنیا و آخرت می باشد و چرا هر چه من کوشیدم که خلاف این گفته ها را ثابت کنم نتوانستم و بیشتر به این حقیقت تلخ پی بردم و فهمیدم که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها هر چند که خود من انتخاب راستی و درستی را باعث ذلت و خواری نمی دانم ولی نمی توان کتمان کرد که در اینجا دروغ و فریب و ریا بیشتر ازصدق و صفا خریدار دارد وسالوس و تزویر و عوام فریبی بیشتر از حقیقت باعث شادی و موفقیت این جماعت می گردد .

                         

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:0 توسط فرزاد | |

چقدر آدمهای این دنیا عجیب و غریبند هر کدامشان با یک حس و خلق و خویی پا به عرصه این دنیا گذاشته اند و مدتی با یک نقش حالا چه مثبت چه منفی زندگی می کنند و سپس خیلی راحت یا شاید هم خیلی سخت بار و بندیلشان را جمع می کنند و از این دنیا می روند به سویی که تنها وصفش را شنیده اند جالب اینجاست که در میان این همه انسان که پا به عرصه زمین نهاده اند تنها معدودی از آنان نامشان در تاریخ کره زمین ثبت می گردد آنهایی که یا خیلی خوب عمل کرده اند یا آنکه خیلی بد، مابقی انسانها که سر به میلیاردها می زند به مانند طفیلی هایی هستند که تنها بار زندگی را بر دوش می کشند و خیلی زود به محاق فراموشی سپرده می شوند بی هیچ نام و نشانی واقعا که این دنیا دنیای عجیب و پر رمز و رازی است .

                           

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:55 توسط فرزاد | |

خودت خوب می دانی که چند سال است تو را ندیده ام و نمی دانم که حالا کجایی و سرت به کجا گرم است اینطور که شنیده ام بیست و چهار ساعت خدا در حال ماموریتی و یک آن آرامش نداری یک پایت این سر دنیا است و پای دیگرت اون سر دنیا دائم در حال سفری و با آدمهای مختلفی سر و کله می زنی از بالاترین فرد مملکتی گرفته تا پایین ترین قشر جامعه آنقدر قرب و قیمت پیدا کرده ایی که همه جا سرزده وارد می شوی و هیچکس جرات نمی کند که در مقابلت عرض اندام کند بعضی ها از دیدنت خوشحال می شوند و عده ایی دیگر وحشت زده می خواهند با هر حیله و ترفندی از دستت فرار کنند ولی مگه زورشان به تو می رسد یک تنه همه اشان را حریفی تو کجا و آنها کجا تازه از بعضی ها هم شنیده ام که کارهایت را پای تقدیر و تصادف و حادثه و سانحه می نویسی و خودت را در پشت پرده پنهان می کنی تا کمتر بر سر زبانها بیفتی خلاصه می دانم که هنوز هم بیاد منی و مرا فراموش نکرده ایی آخه به گوشم رسانده اند که هر روز به یاد منی و فراموشم نکرده ایی و می دانم که یک روز حتما به دیدارم خواهی آمد حالا کجا و چگونه در چه حالی نمیدانم فقط می دانم که تو با معرفت تر از آنی که مرا در این دنیا تنها بگذاری و با خودت نبری از تو ممنونم دوست خوبم عزرائیل عزیز.

                             

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:20 توسط فرزاد | |

وجدان کلمه ایی است که تمامی افراد بشر به آن اعتقاد دارند هر چند که بعضی ها به راحتی از آن می گذرند و به قول معروف وجدانشان را زیر پا له می کنند ولی براستی وجدان چیست چرا در ملل و جوامع مختلف نوع وجدان ها متفاوت است و در هر جامعه ایی معیارهای آن فرق می کند گذشته از اصول  انسانی که معمولا در همه جا حالا نه بطور مطلق ولی به طور نسبی یکسان است بعضی از ارزشهای دیگر که شاید در جاها و مناطق دیگر مضحک و مسخره به نظر بیاید تخطی از آن برای پیروان آن ارزشها گناهی بزرگ محسوب شده و شخص را دچار عذاب وجدان می کند مثلا در هندوستان گاوها و موشها برای پیروان مختلف هم مقدسند و هم دارای ارزش و تخطی کردن از این اصل آنها را دچار عذاب وجدان می کند چیزی که برای جامعه دیگر نه تنها گناه محسوب نشده بلکه اسباب تفریح و مسرت هم هست خلاصه تنها چیزی که می توانم بگویم این است که هر چیزی به ما تلقین شود و آن را باور کنیم نادیده گرفتن آن باعث احساس گناه کردن یا همان عذاب وجدان می شود و حالا نمی دانم که این وجدان چه نیرویی است و منشا آن کجاست که اینچنین قادر است انسانهایی را که به باورهای خودشان پشت می کنند را به مجازات برساند مجازاتهایی که حتی انسان را مجبور به انتحار می کند والله اعلم .

                                 

                            

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:36 توسط فرزاد | |

نمی دانم چرا آدمهایی که تا دیروز خودشان بودند و امروز که یک درجه پست و مقامشان بالاتر رفته است اینقدر سریع خودشان را گم می کنند و می شوند یک نفر دیگه با یک شخصیت کذایی و پر از کبر و غرور و نخوت، گذشته هایشان را فراموش می کنند و به حالشان فخر می فروشند و آینده را به هیچ می انگارند، و باز نمی دانم که چرا چنین آدمهایی اینقدر سریع سقوط می کنند و نسبت به جایگاه اولیه اشان در جایگاه پایین تری قرار می گیرند. ولی این را خوب می دانم که تا بوده همین بوده و منشا تمام حوادث در وجود خود انسان است و حوادثی که برای ما به وجود می آید بازتاب قهری و غیر قابل اجتناب اعمال خود ماست .

                             

                          

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:22 توسط فرزاد | |

این روزگار هر ساعت ، یک رنگ و یک بساط تازه برایمان فراهم می کند می گویند که بنای روزگار همیشه اینچنین بوده است هیچ کس را در هیچ زمانی به یک حال و حالت باقی نمی گذارد تا با این بهانه به این دنیا اعتماد ننموده و به آن تکیه نکنیم . براستی که این دنیا و این روزگار دام و فریبی بیش نیست .

                 

                            

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:53 توسط فرزاد | |

گاهی وقت ها احساس می کنی که چقدر راحت کلمات در ذهنت گم می شوند بی آنکه قدرت یافتنشان را داشته باشی تعجبی هم ندارد در این جهان بعضی از کارهایمان مثل قمار بی نظم و ترتیب است و بعضی از برد و باخت های زندگیمان هم شانسی و تصادفی.

                  

                     

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:23 توسط فرزاد | |

از من سوال کرد که اگر در موقع درد و ناخوشی حکیم دوای خواب آوری به تو بدهد و بگوید که پس از خوردن این دوا دردت به کلی زایل خواهد شد و تا ابد دردی احساس نخواهی کرد آیا آن دوا را خواهی خورد یا نه ؟ گفتم البته گفت اگر خوردی و به خواب رفتی و دیگر بیدار نشدی چه خواهی کرد من لحظه ایی فکر نموده گفتم هیچ ، من دیگر چیزی نمی فهمم که کاری بکنم آقای جلیل با بشاشیت گفت که مرگ همین است.این توصیفی بود از مرگ که مسعود در کتابش به آن اشاره کرده بود براستی در این دنیایی که همه از دست هم و با هم رنج می بریم  دنیایی که همه از دست هم و با هم می ترسیم دنیایی که همه از دست هم و با هم فریاد می زنیم و دنیایی که همه از دست هم و با هم ناراضی هستیم مرگ به هیچ وجه قابل اهمیت نیست به قول معروف مرگ یکی از تحولات حیات است           

              

                      

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 20:50 توسط فرزاد | |

  بعضی وقتها چقدر راحت، بی هیچ ترحمی زمان حالمان را به امید و رویای آینده به دست گذشته می سپاریم. دنیای عجیبی است همه به فردا علاقه مندیم فردایی که فرداهای دیگر در پیش رو دارد و هیچگاه امروز نمی شود .

                  

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:36 توسط فرزاد | |


:قالبساز: :بهاربیست: