تبليغاتX
نوشته ها
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دنیای عجیب
چقدر آدمهای این دنیا عجیب و غریبند هر کدامشان با یک حس و خلق و خویی پا به عرصه این دنیا گذاشته اند و مدتی با یک نقش حالا چه مثبت چه منفی زندگی می کنند و سپس خیلی راحت یا شاید هم خیلی سخت بار و بندیلشان را جمع می کنند و از این دنیا می روند به سویی که تنها وصفش را شنیده اند جالب اینجاست که در میان این همه انسان که پا به عرصه زمین نهاده اند تنها معدودی از آنان نامشان در تاریخ کره زمین ثبت می گردد آنهایی که یا خیلی خوب عمل کرده اند یا آنکه خیلی بد، مابقی انسانها که سر به میلیاردها می زند به مانند طفیلی هایی هستند که تنها بار زندگی را بر دوش می کشند و خیلی زود به محاق فراموشی سپرده می شوند بی هیچ نام و نشانی واقعا که این دنیا دنیای عجیب و پر رمز و رازی است .
|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 23:55 | 
دوست خوبم
خودت خوب می دانی که چند سال است تو را ندیده ام و نمی دانم که حالا کجایی و سرت به کجا گرم است اینطور که شنیده ام بیست و چهار ساعت خدا در حال ماموریتی و یک آن آرامش نداری یک پایت این سر دنیا است و پای دیگرت اون سر دنیا دائم در حال سفری و با آدمهای مختلفی سر و کله می زنی از بالاترین فرد مملکتی گرفته تا پایین ترین قشر جامعه آنقدر قرب و قیمت پیدا کرده ایی که همه جا سرزده وارد می شوی و هیچکس جرات نمی کند که در مقابلت عرض اندام کند بعضی ها از دیدنت خوشحال می شوند و عده ایی دیگر وحشت زده می خواهند با هر حیله و ترفندی از دستت فرار کنند ولی مگه زورشان به تو می رسد یک تنه همه اشان را حریفی تو کجا و آنها کجا تازه از بعضی ها هم شنیده ام که کارهایت را پای تقدیر و تصادف و حادثه و سانحه می نویسی و خودت را در پشت پرده پنهان می کنی تا کمتر بر سر زبانها بیفتی خلاصه می دانم که هنوز هم بیاد منی و مرا فراموش نکرده ایی آخه به گوشم رسانده اند که هر روز به یاد منی و فراموشم نکرده ایی و می دانم که یک روز حتما به دیدارم خواهی آمد حالا کجا و چگونه در چه حالی نمیدانم فقط می دانم که تو با معرفت تر از آنی که مرا در این دنیا تنها بگذاری و با خودت نبری از تو ممنونم دوست خوبم عزرائیل عزیز.

|+| نوشته شده توسط فرزاد در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 0:20 | 
وجدان چیست ؟
وجدان کلمه ایی است که تمامی افراد بشر به آن اعتقاد دارند هر چند که بعضی ها به راحتی از آن می گذرند و به قول معروف وجدانشان را زیر پا له می کنند ولی براستی وجدان چیست چرا در ملل و جوامع مختلف نوع وجدان ها متفاوت است و در هر جامعه ایی معیارهای آن فرق می کند گذشته از اصول  انسانی که معمولا در همه جا حالا نه بطور مطلق ولی به طور نسبی یکسان است بعضی از ارزشهای دیگر که شاید در جاها و مناطق دیگر مضحک و مسخره به نظر بیاید تخطی از آن برای پیروان آن ارزشها گناهی بزرگ محسوب شده و شخص را دچار عذاب وجدان می کند مثلا در هندوستان گاوها و موشها برای پیروان مختلف هم مقدسند و هم دارای ارزش و تخطی کردن از این اصل آنها را دچار عذاب وجدان می کند چیزی که برای جامعه دیگر نه تنها گناه محسوب نشده بلکه اسباب تفریح و مسرت هم هست خلاصه تنها چیزی که می توانم بگویم این است که هر چیزی به ما تلقین شود و آن را باور کنیم نادیده گرفتن آن باعث احساس گناه کردن یا همان عذاب وجدان می شود و حالا نمی دانم که این وجدان چه نیرویی است و منشا آن کجاست که اینچنین قادر است انسانهایی را که به باورهای خودشان پشت می کنند را به مجازات برساند مجازاتهایی که حتی انسان را مجبور به انتحار می کند والله اعلم .

                                

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 19:36 | 
بازتاب
نمی دانم چرا آدمهایی که تا دیروز خودشان بودند و امروز که یک درجه پست و مقامشان بالاتر رفته است اینقدر سریع خودشان را گم می کنند و می شوند یک نفر دیگه با یک شخصیت کذایی و پر از کبر و غرور و نخوت، گذشته هایشان را فراموش می کنند و به حالشان فخر می فروشند و آینده را به هیچ می انگارند، و باز نمی دانم که چرا چنین آدمهایی اینقدر سریع سقوط می کنند و نسبت به جایگاه اولیه اشان در جایگاه پایین تری قرار می گیرند. ولی این را خوب می دانم که تا بوده همین بوده و منشا تمام حوادث در وجود خود انسان است و حوادثی که برای ما به وجود می آید بازتاب قهری و غیر قابل اجتناب اعمال خود ماست .

                          

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 0:22 | 
روزگار
این روزگار هر ساعت ، یک رنگ و یک بساط تازه برایمان فراهم می کند می گویند که بنای روزگار همیشه اینچنین بوده است هیچ کس را در هیچ زمانی به یک حال و حالت باقی نمی گذارد تا با این بهانه به این دنیا اعتماد ننموده و به آن تکیه نکنیم . براستی که این دنیا و این روزگار دام و فریبی بیش نیست .

                            

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 23:53 | 
قمار

گاهی وقت ها احساس می کنی که چقدر راحت کلمات در ذهنت گم می شوند بی آنکه قدرت یافتنشان را داشته باشی تعجبی هم ندارد در این جهان بعضی از کارهایمان مثل قمار بی نظم و ترتیب است و بعضی از برد و باخت های زندگیمان هم شانسی و تصادفی.

                     

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 21:23 | 
مرگ
از من سوال کرد که اگر در موقع درد و ناخوشی حکیم دوای خواب آوری به تو بدهد و بگوید که پس از خوردن این دوا دردت به کلی زایل خواهد شد و تا ابد دردی احساس نخواهی کرد آیا آن دوا را خواهی خورد یا نه ؟ گفتم البته گفت اگر خوردی و به خواب رفتی و دیگر بیدار نشدی چه خواهی کرد من لحظه ایی فکر نموده گفتم هیچ ، من دیگر چیزی نمی فهمم که کاری بکنم آقای جلیل با بشاشیت گفت که مرگ همین است.این توصیفی بود از مرگ که مسعود در کتابش به آن اشاره کرده بود براستی در این دنیایی که همه از دست هم و با هم رنج می بریم  دنیایی که همه از دست هم و با هم می ترسیم دنیایی که همه از دست هم و با هم فریاد می زنیم و دنیایی که همه از دست هم و با هم ناراضی هستیم مرگ به هیچ وجه قابل اهمیت نیست به قول معروف مرگ یکی از تحولات مرموز حیات است .

                      

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 20:50 | 
فردا
  بعضی وقتها چقدر راحت، بی هیچ ترحمی زمان حالمان را به امید و رویای آینده به دست گذشته می سپاریم. دنیای عجیبی است همه به فردا علاقه مندیم فردایی که فرداهای دیگر در پیش رو دارد و هیچگاه امروز نمی شود .

                  

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 15:36 | 
حقیقت

زمانی که ناپلئون از جزیره آلب فرار می کند و دوباره قدرت را در فرانسه به دست می گیرد طی یک درد دل صمیمانه با شبیه و بدل خودش روبو می گوید که : من تصور نمی کردم که نوع بشر این قدر کثیف باشد و این طور پستی خود را نشان دهد تا روزی که شما از مساعدت اقبال برخوردار هستید مردم محیل و متملق می شوند و در مقابل شما زانو می زنند و سجده می کنند و پاهایتان را می بوسند و افتخار می کنند که خاکسار شما هستند همین که اقبال از شما برگشت آنوقت خوی شیطانی آنها آشکار می شود و مانند درندگان کورس می بندند که شما را تیکه پاره کنند یا مثل مار زهر دار حلقه می زنند تا بر روی شما بپرند .

این حقیقتی بود که ناپلئون در زمان تبعید و تنهایی به آن دست یافت دوستان و چاکران و مخلصان دربارش در زمان بدبختی و بیچارگی او را رها کردند و رفتند حتی پیشخدمت مخصوص و محرم اسرارش. تاریخ همیشه در حال تکرار است چه بسیار زمامداران و سلاطین و صاحبان قدرتی که با تکیه بر زر و زور و قدرت و با غفلت از فرجام گذشتگان حکم راندند و در هنگامه سقوط تنهای تنها به حکایتها و عبرتها پیوستند . چقدر این گفته حضرت علی (ع) زیباست که فرمودند : از گذشتگان پند بگیرید قبل از آنکه آیندگان از شما عبرت بگیرند .

                              

|+| نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 22:37 | 
سایه عقاب
سایه عقاب عنوان کتابی است از ژان دنکور به ترجمه مرحوم ذبیح الله منصوری که رمانی است در مورد زندگی ناپلئون و شخص دیگری به نام روبو که نقش سایه ناپلئون یا همان بهتر است بگوییم که نقش بدل ناپلئون را در بعضی از مواقع ایفا می کند . روبو سرباز دون پایه ایی است که به خاطر شباهتهای بسیار زیادش به امپراطور فرانسه کشف و توسط خود ناپلئون شخصا و به صورت کاملا سری تحت آموزش قرار می گیرد تا بتواند نقش او را در بعضی از مواقع به خوبی بازی کند در سلسله مراتب این آموزشها ناپلئون روبو را با افکار و عقاید شخصی و بسیار محرمانه خودش آشنا می کند که خواندن آنها خالی از لطف نیست در این آموزشها ناپلئون بدترین نوع اداره مملکت را عوام فریبیی می داند که به عنوان یک بیماری غیر قابل علاج ملتی را نابود می سازد و عوام فریبان را بدترین دشمنان جامعه معرفی می کند  او از شکست متنفر بود و عقیده داشت که در میدان جنگ مخوفتر از مرگ چیزی نیست به جز شکست او کلمه غیر ممکن را کلمه ایی می دانست که تنها افراد خجول و ترسو آن را وضع می کنند همچنین او در جمله ایی به روبو می گوید که انسان برای تحصیل موفقیت در زندگی مجبور است که بعضی از اوقات شارلاتان شود به هر حال کتاب سایه عقاب کتاب زیبایی است .

                           

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 10:45 | 
دنیای سالمندان

در کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستاده بودم که پیرمردی لنگان لنگان به طرفم آمد و با لبخندی شیرین از من خواست که به او برای عبور از عرض خیابان کمک کنم با کمال میل قبول کردم و دستان نحیف و لاغرش را در دستم گرفتم و با همدیگه به آنطرف خیابان رفتیم در میانه راه از پا دردش می گفت و از دکتر رفتن هایش به آن طرف خیابان رسیده بودیم ولی صحبت های او به پایان نرسیده بود دلم نیامد کلامش را قطع کنم و او را به خدا بسپارم و بروم همینطور دست در دست به پارکی که در آن نزدیکی بود رسیدیم پارک شلوغ بود و پر از جیغ و داد و فریاد شادی بچه ها که به دنبال همدیگر می دویدند و خوش بودند فارغ از این جهان و آن جهان  در گوشه ای دیگر از پارک بر روی چمنها بر خلاف بچه ها پنج شش نفر دیگر از این عزیزان سالمند به اضافه یک فلاکس چای با چند تا استکان و یک قندان پر از قند به صورت دایره وار  نشسته بودند که با دیدن ما شروع کردند به دست تکان دادن و ما به آن سمت رفتیم پس از سلام و علیک و تعارفات معمولی داشتم از پیرمرد خداحافظی می کردم که بروم که یکدفعه به صورت هماهنگ شده ایی شروع کردند به تعارف کردن که جوون کجا می خوای بری بیا یه استکان چایی بخور و بدون آنکه مهلت عذر و بهانه ایی به من بدهند یک استکان چایی برایم ریختند و من هم به ناچار در کنارشان نشستم فرصتی خوبی بود که ببینم در این دنیای سالمدان چه می گذرد و از چه می گویند نزدیک به سه ربع ساعت در محضرشان بودم و نقش من در این زمان کوتاه در آنجا فقط نقش یک مستمع به تمام معنا بود و گهگاهی که من را مخاطب قرار می دادند تنها با چند کلمه کوتاه جوابشان را می دادم در آن محفل صحبت فقط از دو زمان بود زمان حال که از آن بد جور شاکی بودند و زمان گذشته که به آن غبطه می خوردند و با تکان دادن سرهایشان یک لبخند تلخ بر روی لبانشان ظاهر می شد و آهسته می گفتند آخی یادش بخیر در صحبت های آنان یک حقیقت تلخ برای من آشکار شد که زمان آینده دیگر برای آنها معنا و مفهومی ندارد و هیچکدامشان از آینده سخن نمی گویند چرا که آینده برای آنان مترادف شده است با ....

                             

|+| نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 0:16 | 
شب

چقدر سکوت این شبها زیباست سکوتی مطلق که گهگاهی با صدای پارس سگی در دور دستها شکسته می شود فارغ از این جهان بر روی خاکی نرم دراز کشیده ام و به آسمان می نگرم نسیمی خنک گونه هایم را نوازش می دهد و درخشش رویایی ستارگان چشم هایم را به تماشا گرفته اند در لذتی عجیب و روحانی وصف ناشدنی غرق گشته ام نمی دانم که این آسمان است که به سوی من می آید یا منم که به سوی آسمان ها پر می گشایم همه چیز بی نهایت زیباست امشب اصلا شب سکوت آواهاست نه رازها  شب انعکاس بی بدیل نورهاست نه افول روشنایی ها امشب اصلا شب ...

یاد شبهای گمارون بخیر سالها چه زود می گذرند

                

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 0:54 | 
شهید عبدالحسین برونسی

کتاب خاک های نرم کوشک اثر آقای سعید عاکف کتابی است در مورد شهید عبدالحسین برونسی که با شیوه  نقل خاطره ها به زندگی آن عزیز از زمان ولادت تا شهادت پرداخته است عبدالحسین برونسی روستا زاده ایی است که  در زمان کودکی بر اساس اعتقادات دینی اش و به خاطر عدم رعایت مسائل شرعی در آن زمان  ترک تحصیل می کند و شغل بنایی را پیشه خود می سازد در زمان انقلاب به جرگه انقلابیون می پیوندد و پس از پیروزی انقلاب و در زمان جنگ با پشتکار  و غیرت مثال زدنی اش تبدیل می شود به یکی از معروفترین و شاخص ترین فرماندهان جنگ ، آوازه قدرت و شهامت او آنچنان در آن زمان فراگیر می شود که از جانب عراق برای سرش جایزه تعیین می کنند. او فوق العاده به رعایت کردن مسائل شرعی مقید و یکی از عاشقان دلسوخته ائمه اطهار مخصوصا بی بی فاطمه زهرا (س) بود این علاقه و ارادت نسبت به آن بانوی بزرگوار آنچنان زیاد بوده است که در زمانهای گرفتاری و عملیاتهای سخت به واسطه توسل به آن حضرت به طرز محیر العقولی از مخمصه و گرفتاریهای سخت خود و افرادش را نجات می دهد شرح خواندن این عملیاتها که همراه با الطاف خفیه الهی است خالی از لطف نیست . او زمان شهادت و مکان شهادتش را پیش بینی و همانطور که آرزو داشت همانند مادرش بی بی فاطمه زهرا مفقود الاثر شد .خوشا به سعادت چنین افرادی که عاشقانه در این دنیا زیستند و مردانه بار سفر را بر بستند و رفتند .

                    

|+| نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 23:4 | 
متملقین

نمی دانم تا کی و تا کجا در این کشور باید چوب متملقین و چابلوسان هزار رنگ را بخوریم افراد دون پایه ایی که از هر حربه ایی برای رسیدن به مقصد و مقصود خودشان استفاده می کنند. در منظر و دیدشان نه دین معنا دارد نه انسانیت هر جا که منفعت ایجاب کند دین را پله ترقی خودشان قرار می دهند و با سو استفاده از جهل و ساده دلی عوام الناس حقایق را وارونه جلوه داده و خر مرادشان را به پیش میرانند و در جایی که دین کاربردی ندارد وجدان و انسانیت را با چرب زبانی بهانه قرار داده و سر مردم بیچاره را شیره می مالند . به قول معروف متملقین و چاپلوسان هیچ چیزی نیستند به جز نوکران بی حیثیت امروز و دشمنان بی شرافت فردا .

                

|+| نوشته شده توسط فرزاد در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 0:43 | 
رنج
در جایی خواندم که نویسنده نوشته بود که همه ما بدبختیم چه پول داشته باشیم چه نداشته باشیم هر کدام به نحوی بدبختیم نمی دانم که چقدر با این جمله موافقید ولی روز به روز که می گذرد این جمله برای من پر رنگ تر می شود. براستی که طبق قانون این دنیا و این زندگی همه ما انسانها بر اساس ظرفیت هایمان در رنج و عذابیم و حتی این قانون برای شاه و گدا هم استثا قائل نیست باید باور کنیم که در این کره خاکی هر کداممان به نحوی ...........

               

|+| نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 0:11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar